داستان خواستگارهای کوهی
-
تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 18:21
داستان خواستگارهای کوهی دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...اون دو تا میرن کوه در بالای یه صخره ک...
داستان کوتاه آموزنده و طنز خرید شوهر
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 11:51
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر ...
داستان دو مساله ی ریاضی
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:32
ميگويند شخصي سر كلاس رياضي خوابش برد. وقتي زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مساله را كه روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت كرد و بخيال اينكه استاد آنها را بعنوان تكليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب براي حل آنها فكر كرد. هيچيك را نتوانست حل كند، اما تمام آن هفته دست از كوشش برنداش...
آیا میدانید؟
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:32
آیا میدانید:یک انسان ۸ ثانیه بعد از قطع گردن هنوز به هوش است.آیا میدانید :سالی ۵۰۰ شهاب سنگ به زمین برخورد میکنند.آیا میدانید :خورشید روزی ۱۲۶٫۰۰۰ میلیارد اسب بخار انرژی به زمین میفرستد.آیا میدانید :کوچکترین زمین فوتبال ساخته شده یک بیست هزارم یک تار مو است (نانو).آیا میدانید :با دویدن میتوان مسافر ...
ﺗﻮﺗﻮﻟﻮﺑﺪﯼ ﺍﻭﺭﮔﯿﻢ ﻗﻠﺒﯿﻤﻪ ﺍﻭﺕ ﺳﺎﻟﺪﯼ ﻓﻠﮏ...ﮔﻮﺯﯾﻤﯽ ﺁﺗﺪﯼ ﮐﻮﺯﻩ ﺷﺎﺩﻟﯿﻐﯿﻤﯽ ﺁﻟﺪﯼ ﻓﻠﮏ...ﻗﻔﺴﻪ ﺳﺎﻟﺪﯼ ﺑﻮﻏﻢ ﺑﻮﻏﺪﯼ
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:32
داستان کوتاه آموزنده مسیر سخت پولدار شدن
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:32
مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت: از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟ همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و حرفاشو شروع کرد: با سه تا از رفیق های دوره تحصیل، یه شرکت پشتیبانی راه انداختیم و افتادیم توی کار. اما هنوز یه سال ...
داستان کوتاه یک شانس برای تغییر زندگی
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:32
در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل رهگذارن را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ...
داستان آموزنده و زیبای برنده مسابقه زیبایی
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:32
یک شرکت موفق محصولات زیبایی در یک شهر بزرگ از مردم خواست که نامه ی مختصری درباره زیباترین زنی که می شناسد همراه با عکس آن زن برای آنها بفرستند.در عرض چند هفته هزار نامه به شرکت ارسال شد. نامه ای بخصوصی توجه کارکنان را جلب کرد,و فورا آن را به دست رئیس شرکت دادند.نامه توسط یک پسر جوان نوشته شده بود که...