خرید بک لینک
در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل رهگذارن را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است

این داستان ادامه داشت تا اینکه نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنار جاده قرار داد

ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل آن سکه های طلا و یک نامه پیدا کرد

در نامه نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

برچسب: داستان کوتاه یک صفحه ای,داستان کوتاه یک دقیقه ای,داستان کوتاه یک خطی,داستان کوتاه یکی بود یکی نبود,داستان کوتاه یک پزشک,داستان کوتاه یک شهید,داستان کوتاه یک لیوان شیر,داستان کوتاه یک ضرب المثل ایرانی,داستان کوتاه یک ضرب المثل,داستان کوتاه یک روز بارانی, نویسنده: روژان کاشانی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:32

صفحه بندی